+ یه شعر جالب روی یه کارت عروسی

آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید


ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید



بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید



تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید



البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید



میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید



گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید



موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید



هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید



در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید



گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه

چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید



ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید



لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست

از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید



البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید



حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری

با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید


کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟

با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید




در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور


بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید

نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها:


+ خداحافظ

خداحافظ ...! خداحافظ پردهْ‌نشین محفوظِ گریه‌ها خداحافظ عزیزِ بوسه‌های معصومِ بیست ‌سالگی خداحافظ گُلم، خوبم، خلاصه‌ی هر چه همین هوای همیشه‌ی عصمت! خداحافظ ... ای عروسک بی‌دلیل رفتن‌ها خداحافظ ...! حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند. پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند! قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود پس بی‌جهت بهانه میاور که راه دور و خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست! نه، ... دیگر فراقی نیست حالا بگذار باد بیاید بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست! حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند. یادت نرود گُلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس! دیگر سفارشی نیست تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که مهر ماه به ایوانِ خانه می‌آیند خداحافظ!

نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۸
تگ ها:


+  

گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست...

وقتی از کسی که دوستش داری هیچ خبری نیست خوشحال باش ! چون حتما حالش خوبه و همه چیز رو به راهه که از یادش رفتی

هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی

دوستان عاشق شدن کار دل است / دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان همرنگ باش / یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

چندي ست که بيمار وفايت شده ام …… در بستر غم چشم به راهت شده ام …… اين را تو بدان اگر بميرم روزي …… مسئول تويي که من فدايت شده ام

بي تو نه كوه آب شده ! نه دريا خشك شده ! نه بين زمين و آسمون جنك شده ، اما دل من براي تو تنك شده

 

نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۸
تگ ها:


+  

صبر کن عشق زمین گیر شود ...بعد برو

 یا دل ازدیدن تو سیر شود ...بعدبرو

 ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود.... بعد برو

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من  می شکند؛خنده کن عشق زمین گیر شود ....بعد برو

 

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود ....بعد برو

 

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود.... بعد برو ...

نویسنده : reza ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩
تگ ها:


+  

چه زیبا.... گفتم دوستت دارم !

چه صادقانه... پذیرفتی!

چه فریبنده ... آغوشم برایت باز شد !

چه ابلهانه...با تو خوش بودم !

چه کودکانه ...همه چیزم شدی !

 چه زود...به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی !

چه ناجوانمردانه ...نیازمندت شدم !

چه حقیرانه...واژه غریبه خداحافظی به من آمد!

چه بیرحمانه...من سوختم

نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
تگ ها:


+  

 

نمیدانم چرا رفتی ...
نمیدانم چرا !!! شاید خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
میدانم  تو نام مرا از یاد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام ... برگرد!
ببین که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا !!!
شاید به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

نویسنده : reza ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٩
تگ ها:


+  

می خواهی بروی ، بی بهانه برو ،  بیدار نکن. . . خاطره های خواب آلوده را صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی ودستهایت سرد  می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم  تو گل رها شده در آغوش دریایی،  فرا خواهند گرفت تو را موجها و گرفتارت خواهد ساخت روزی محبت ساختگی ات،عشق دروغینت، چشمان پر فریبت،حرفهای پوچت، همان سند جعلی گمان مکن . . . پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت و التماست میکنم که برگردی !  که چشمانم را سایبان شوی نه....!  نه این ، ممکن نیست ! شکستنی نیست وقارم همانند قلبم پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست ! نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو نمی گویم درمانم در دستان توست نمیگویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد نمیگویم که قلبم به تو محتاج است نه . . .  هرگز . . .   نمیگویم که بی تو زندگی  سراب است که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد. نه محبت پول خردی است در دستان تو و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو. می خواهی بروی... این راه ، این هم تو ... تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم. اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه بسترت بالشی خاردار خواهد بود ,و پیشوازت چشمانیست که دیگر  هیچ گاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد می خواهی بروی نه حرف بزن ، نه چیزی بگو دیگر حتی نگاه هم نکن ! نیست شو چون غریبه ها در مه و دود دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی. می خواهی بروی  بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را. صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی  می روی اگر بگذار بیگانه بماند صدایت هم. . . 

نویسنده : reza ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧
تگ ها:


+  


ای پرنده......ای پرنده.......شوق پرواز در تومرده شعر تلخ خستگی رو کی به یاد تو سپرده

ای پرنده زیر بارون راه برگشتن نداری شب رسیده مثل من تو خونه ای روشن نداری هر دوتامون غصه داریم.......قصه با گریه داریم تونداری بال پرواز من ندارم راه چاره

نویسنده : reza ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧
تگ ها:


+  

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم

هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم

 روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد

 بعد از این سوز به هر سوزه جهان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته به آن می خندم

نویسنده : reza ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧
تگ ها:


+  

 وقتی مهتاب در آغوش ستاره ها می گریست

وقتی کوچه در فضایی وهم آلود در سکوت گم شده بود

تو رفتی

و هیچ نگفتی که ما چقدر در پس واژه تنهائی،تنهائیم

تو رفتی و هیچ نگفتی

:

که باورمان چه بی پناه در پشت دیوار انتظار،غریبانه می شکند

تو رفتی اما یاد تو هر شب

با عطر شب بوهادر تمام کوچه می پیچد

تو رفتی اما

تمام کوچه بوی تو را می دهد

نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٤
تگ ها:


+ آلوچه

همین که میـــــکشد دلــم هـوای چشمهای تو       نــدیــده ای چه میکشــم به پـای چشمهای تو

 چراگـرفتـه ای عزیزدوباره خنده کن بخند        دلم شـکسـته بشـکند فــدای چشـــــمهای تو

برای اینکه خوب من به دور مانی از بــلا        و ان یکاد خوانده ام بـرای چشمهای تو

چرا تو گریه می کنی بس است مهربان مــن      خودم که گریه می کنم به جای چشمهای تو

نشسته گریه می کند دل بهانه گیر من               گرفته عین بچه ها عزای چشمهای تو

خلاصه خوب ناز من عزیز دلنواز من             خدا نگیرد از دلم صفای چشمهای تو

نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٧
تگ ها:


+  

ميان فضای گيج اتاقم ،پنجره گم شده بود.

همه چيز ديوار بود ، ديوار بين من و خدا قرار گرفته بود

بيرون فرشته ها آواز می خواندند و باد برای آنها می رقصيد و خدا می خنديد

درون فقط ديوار بودو صدای سنگين سکوت.با او درد دل کردم.اما حرفم را نفهميد

باز حرف زدم و حرف زدم.اما باز نفهميد.برايش از آرزو گفتم. از اميد و انتظار

اما ديوار بود و ديوار .حرفهايم را گوش می کرد ،اما انگار نمی فهميد.

برگشتم و نا اميد در دنيای بزرگ تنهائی غوطه ور شدم

صدائی ،سکوت مرا برآشفت

ديوار بود که ناله می کرد و با ناله هايش از هم باز می شد،و بازتر و بازتر

ديوار فرو ريخت.

ومن بهت زده ديدم که پشت ديوار فقط ديوار قطور ديگريست

و نه فرشته ای هست و نه خدائی

نویسنده : reza ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٢
تگ ها:


+  

اميد چشمه می نمود... ولی چرا سراب شد؟؟؟

تنها امید من!دیشب کنارعکست ....دوباره با تو حرفهایم را نجوا کردم........حاصلش این بود......شاید این شعر از آن روزی در ذهنم موج میزد که "بهار نارنج عزیز!" ندا سر داد که آی مردم! امید چه رنگی است؟؟؟
و...... من... دیر به جوابش رسیدم.........


امید؟نه! ندیده ام.....ولی سراب دیده ام
تنها امید بودنم! کی بی تو من آسود ه ام؟

امید من سراب بود...به رنگ آب و خواب بود...
امید چو ن پرنده ای اسیر یک عقاب بود....

در این خیال باطلم....امید زنده می شود...
تمام قاب عکس تو پر از ستاره می شود......

ستار ه ها....ستا ره ها....تمام این ستاره ها......
مرا که غرق حیرتم......کنون برد به نا کجا !.....

آهان! درست همین جا !....کنار خانه ی شما....
و آن دری که بی صدا...تو را به خاطر آورد...

چرا نشسته ای غمین؟...بیا!.. بیا!..مرا ببین......
امید من! نرو!.. بخند!...چقدر سنگدلی! همین؟؟..

تو می روی و میروی.....,دوباره کور میشوی....
دوباره با همان نگاه....ز دیده دور میشوی......

تو می روی....ولی چرا دوباره گریه میکنی....
چقدر ساده ام !....چرا... مرا بهانه می کنی؟


برو برو امید من!..که فرصتی نمانده است.....
از آن همه سلام ها...,یه درد کهنه مانده است...

تو میروی امید من! و من کنار قاب عکس...
تو را نظاره می کنم....و عکس خیس می شود....

دوباره این امید بود؟...امید نه! سراب بود.....
امید من سراب بود..به رنگ آب و خواب بود.......

نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٥
تگ ها:


+  

گفتم دوستت دارم

گفتی خفه شو

گفتم عاشقتم

گفتی خفه شو

گفتم دلم برات تنگ ميشه

گفتی خفه شو

گفتم می خوام باهات ازدواج کنم

گفتی جدی می گی ؟

گفتم خفه شو!!!

نویسنده : reza ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٢
تگ ها:


+  

شكفتي چون گل و پژمردي از من

خزانم ديدي و آزردي از من

بد آوردي, وگرنه با چنين ناز

اگر دل داشتم مي بردي از من

 *****

 سپيده سر زد و مرغ سحر خواند

سپهر تيره دامان زر افشاند

شبي گفتي به آغوش تو آيم

چه شب ها رفت و آغوشم تهي ماند

 *****

 نگاه چشم بيمارت چه خسته ست

كبوترجان! كه بالت را شكسته ست؟

كجا شد بال پرواز بلندت؟

سفيد خوشگلم! پايت كه بسته ست؟

 *****

 گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مكش از پي آزردن من

 

 *****

 درست است كه ترك عادت موجب مرض است

ولي بايد عادت كنيم كه عادت نكنيم

*****

 نازكان را سفر عشق حرام است حرام

نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٤
تگ ها:


+  

دستان گرم تو ای کاش درد مکرر مرا دوباره درمان میکرد . و مرا از هجوم اینهمه گامهای بیهوده نجات میداد. خیابانهای شهر ما از نوای آوارگی گامهای من دلش عجیب گرفته .

با من بگو ای مسیحای بارانی من . با من بگو چرا شفای دستان تو دیگر دردهای دلم را به سمت آرامش دریا گونه چشمانت هدایت نمیکند ؟ با من بگو چرا موجهای زیبای گونهایت به سطح خشک ساحل انتظار من نمی لغزد ؟

مسیحای بارانی من ! چرا به عروج خود دعوتم نمیکنی . به دستان مبارکت سوگند که دیگر نه من تحمل آوارگی گامهایم را دارم و نه این کویر طاقت شنیدن هق هق کلماتم را . نه من دیگر به کار این دنیا خواهم آمد و نه این دنیا به کار من . چقدر هوای رفتن فضای خشک ذهنم را پر میکند هر روز . چقدر گرمای تابستانی نگاه تو مرا هوایی میکند هر شب . این روزها را تا رسیدن موعد تابستانی وصال روز به روز ساعت به ساعت لحظه به لحظه شماره میکنم .

کاش روز رفتن ، ابرهای دستان تو کرامت بارانی خود را از کویر دلم دریغ نکند .

نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٤
تگ ها:


+  

نوشتم درد بعدش چند نقطه *

و آهی سرد بعدش چند نقطه*

برای آخرین بار آمد آنروز*

گلی آورد بعدش .............*

دلم لرزید وقت رفتن او*

چو برگی زرد بعدش..............*

به او گفتم کجا؟حالا که زود است *

نرو!!برگرد!!بعدش..............*

و وقتی دور شد یک لحظه برگشت*

نگاهی کرد بعدش..............*

نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٤
تگ ها:


+  

باز دوباره این دلم! تو را بهانه میکند!

دوباره مثل بچه ها هوای ناله میکند!.

 چه ساده میکشاندم میان خاطرات تو

چه بچه گانه میکند هوای شانه های تو!....

چقدر گویمش که دل!..دل خراب و خسته ام!.

نشد دگر خدا نخواست!,من از دلش گسسته ام!...

هزار و یک دلیل را هزار بار گفتمش!.......

چرا هنوز هم دلم!... تو را بهانه میکند؟.....

نویسنده : reza ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٤
تگ ها: